سرنوشت من

دیگر وقتش رسیده است.

درست مثل میوه ای که رسیده.

هر چیز تا به حال در درونم بوده باید بیرون بیاید.

صحبت در باره خودم.تا به حال کسی نتوانسته آنچه در درونم هست و احساسی که دارم را بیرون بکشد.

این روزها اغلب به جای دیدن مناظر و اطرافم، بیشتر به خودم نگاه می کنم.

و زندگیم را مرور می کنم. با برگشتم به خانه، فکر می کنم که باید همه چیز در زندگیم را بپذیرم. تندی ها و نرمی ها را. اما دوست ندارم چیزی در درونم بمیرد که من نامش را می گذارم عشق و محبت به دیگران و می خواهم سرنوشتم را بپذیرم. نمی خواهم چیزی را عوض کنم و همیشه می دانم که رستگاری من در این است.

باید خود را بشناسم و خدا را سپاس بگویم. کسانی در مسیر زندگیم هستند که من را به من نشان می دهند.

امروز تمام مدت، خاطراتم را مرور کردم، مرگ پدر و آرمیدن او در دنیای باقی. جای خالی اش را حس کردم.

به مادرم نیز فکر کردم. گذشته را خوب به خاطر دارم، آیا او نیز گذشته مشترک مان را به خاطر دارد.

دلم برای رفتنش تنگ شده، برای همه اندیشه هایش و حتی برای تنهایی هایش.

می دانم میان من و کسانی که دوستشان دارم، فاصله ای نیست. آنها را حس می کنم و حتی رنج و اندوهی را که داشتند.

گاهی دوست دارم لحظاتی را با مردمی ناشناس سپری کنم، تا بدانم در درونشان چه می گذرد، و درکشان کنم.

برای تنهایی خود حصاری ساخته ام، آن را زیبا آراسته ام و از آن لذت می برم.

اغلب خواب هایی می بینم که مرا با حقیقت هایی آشنا می کند، در بیداری نمی توانم به آنها فکر کنم.

دلم می خواهد تمام زندگیم را بفهمم و درک کنم. ترس از ناشناخته ها را بیرون بریزم. دوست دارم همه کسانی را که در اطرافم هستند بفهمم و بیهوده از آنها نرنجم حتی اگر حق با من باشد.

دوست دارم برای خودم زندگی کنم، بگذارم هر اتفاقی که می خواهد بیافتد، بیافتد و بیهوده نگران نباشم.

دلم می خواهد تجربه های زندگی تغییرم دهد، و هر روز راهی و تجربه ای.

دوست ندارم زندگی با اهداف بزرگش مرا درگیر کند، جزییات زندگی برایم زیباترند.

صدای رعد و برق و آسمان ابری، سپیدی برف امروز که غافلگیرم کرد، از هررویایی برایم شیرین تر است.

دلم می خواهد راحت زندگی کنم، احساسی که گاهی اطرافیان به من می دهند را دوست ندارم. حس مهم و یا بزرگ بودن، این فقط دست و پایم را می بندد.

زمان زیادی ست که کوه نرفته ام.

نمی دانم چرا به آنجا طلب نمی شوم. آنجاست که می فهمم چقدر کوچکم و عظمت و استواری کوه می تواند درونم را تازه کند.

دیری ست که فقط کار می کنم، و اغلب سکوت.

نمی دانم چرا دیگر خیلی تمایلی به سخن گفتن ندارم. بیشتر گوشه نشینم. یعنی به آخر راه نزدیک شده ام.زندگی به من بسیار بخشیده و لطف زیادی به من داشته است. من هرگز حسرت چیزی را نخورده ام.

دلم می خواهد ساعتها راه بروم در نقطه ای تنها و به یکباره تصویری از در گذشته گانم ببینم و احساس هایی که از دست داده اند و حالی که اکنون دارند.وآنها به من بگویند چه کنم و چگونه بتوانم با کسی سخن مشترک بگویم، بدون این که او یا من یکدیگر را در بند بکشیم.

نمی دانم چرا اغلب از همه می گریزم و بین خود با دیگران فاصله ایجاد می کنم. این فاصله هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

نمی دانم من خودم نیستم، یا کسانی که می بینم خودشان نیستند، فقط می دانم کم کم به یک سکوت و انزوایی می روم که طبیعت من را به خودم برمی گرداند.

با خود می جنگم، همانگونه که با دیگران می جنگم و می دانم که این خود راهی برای ادامه زندگی ست.

رویایی ندارم که به آن فکر کنم. از این که دیگران اینقدر آرزو دارند در عجبم.

دلم می خواهد همه چیز برایم زیبا باشد، حرف های مخالف، سازهای مخالف و حتی غم از دست دادن عزیزانی که به آنها عشق دارم.

دوست دارم بی پرده سخن بگویم اما با چه کسی.

مدتهاست که از عشق حرفی نزده ام.عشق واژه ای است که به هر انسانی امید می دهد و او را زنده نگاه می دارد. حتی کسی را نداشته ام که عاشقش باشم، و از درونم با او حرف بزنم.

خود را سرزنش نمی کنم، این گناه من نیست. گناه از کسانی ست که قلب مرا درک نمی کنند.

ای کاش می شد زمان ملاقات با هم، کمی با خلوص بیشتر، با درون مقدس مان ارتباط می گرفتیم.

با حس درونی خود، بدون هیچ قضاوت و فقط با هم سخن می گفتیم بدون ترس یا نگرانی.

پروردگارا، مرا آگاه کن به ترس هایم، به خواسته هایم، افکارم، باورهایم، شک هایم، نگرانی هایم و راه را برایم هموار کن.

مرا آگاه کن به انسانهایی که سر راهم قرار می دهی.

امروز نگاهی کردم به گلهایم.گل های زیبای بامبویی که سالهاست در کنارم قد می کشند.

آیا من هم به اندازه آنها رشد کرده ام.

آنها در مسیر خود رشد می کنند و من نمی دانم درچه مسیری حرکت می کنم.

وقتی به تنهایی خود پناه می برم، روحم آرام تر است، و حضور خداوند را بیشتر احساس می کنم. آرامش بیشتری دارم و شادتر هستم.

می گویند تنهایی سخت است، اما من در این تنهایی بیشتر حقیقت هستی را می بینم، لذت بیشتری می برم و آرام تر هستم.

توانایی ام در درک آنچه در طول روز درگیرم کرده بیشتر است، بهتر می پذیرم و بیشتر یاد می گیرم.

سکوت رویای من است، و تمام بخشش هایم در سکوت شکل می گیرد.

اخیرآ کمتر با دیگران روبرو می شوم، شاید مهرورزی را فراموش کرده ام. شاید انتظاراتم بیشتر شده. انسان متوقعی نیستم اما توقع دیگران از خود را نیز نمی توانم به راحتی بپذیرم. شاید هم نتوانسته ام  تعادلی بین اینها برقرار کنم.

شک ندارم که خداوند همواره مراقب من است، او تمامی خواسته هایم را می داند. ای کاش می شد بدانم رسالت من چیست.

من برای خیلی ها جذاب هستم. اما نمی دانم چرا به زودی فراموشم می کنند.

زندگی آنقدر به من بخشیده که بتوانم بدون ستایش دیگران، لحظاتم را سپری کنم و از حضورم در جایگاهی که هستم راضی باشم.

همان طورکه آفتاب با درخشندگی اش برایم زیباست، آسمان ابری و برف غافلگیر کننده امروز نیز برایم زیبا و نوید بخش است.

من همه چیز را در زندگیم می پذیرم و همه لحظات برایم زیباست.

حضور و عدم حضور عزیزانم برایم معنایی دارد که من نامش را گذاشته ام سرنوشت.

و خدا را سپاس می گویم.

/ 8 نظر / 23 بازدید
پرویز

.:[گل]درود بر شما سهیلای گرامی[گل]:. مطلبتون رو خوندم مدتیست در کار احوالات خود هستین واکاوی-مراقبه و...

پرویز

..::[گل]شاد و سلامت باشین[گل]::..

تبادل لینک با توپ کلیپ

سلام دوست عزیر وب خیلی خوبی داری اگه دوست داشتی با بنده تبادل لینک کنی منا با نام "**دانلود کلیپ موبایل** " به آدرس http://www.toopclip.com لینک کن و اطلاع بده تا شما را لینک کنم. خیلی ممنون

پرويز

[گل]درود سهيلا پيشاپيش سال نوتون مبارك[گل]

شهرام

سلام بر خواهر خوبمان ازاین جمله ت چقدر خوشم اومد:" پروردگارا، مرا آگاه کن به ترس هایم، به خواسته هایم، افکارم، باورهایم، شک هایم، نگرانی هایم و راه را برایم هموار کن" مطلب رو تونستم بعداز مدت ها دوری ،امروز بخونم ... چرا همه دارن آزار می بینن ؟

شهرام

یه چیز دیگه شاید : یه دوست میگفت:بعضی وقتا لازمه آدما ،چند وقتی کرکرشونو بکشن پایین ،یه پارچه ی سیاه بزنن به درش و بنویسن ، کسی نمرده ، فقط دلم گرفته

تهمینه

من همه چیز را در زنگی می پذیرم..... عالی نوشتی شاد باشی عزیزم

زادچهر

درود بیکران بزرگوار آیا میدانید بزرگترین غار آبی اسیا با 65 میلیون سال پیشینه در ایران است؟ برای دیدن نگاره های این غار زیبا شماا را با سرافرازی به وبلاگ "تاریخ و دانستنی های ناب ایرانمان" دعوت میکنم. [گل]