خاطرات من

قدرت عشق از هر چیز برتر است.

گاهی بر همه چیز غلبه می کند.

خصوصآ عشق های الهی،و یا  عشق مادر و فرزند.

گفتنی ها را باید گفت. دیر یا زود باید رفت.

حس و حال عجیبی دارم.

تصمیمات عجولانه، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، منطقی یا غیر منطقی و مهمتر از همه

غرورهای کاذبی که بر سرنوشت من و او حاکم بود، روح و جسم ما را مخدوش کرد.

غرورهای کاذبی که آفت روح انسان است و لطمه شدیدی به آن وارد می کند و ویران کننده است.

ظواهر امور امری بی معناست.

باید به درون انسان ها سفر کرد.

ارتباط دوسویه است.

اگر غمگین هستی ، حتمآ کسی را غمگین کرده ای.

اگر رنجیده هستی ، حتمآ رنجانده ای.

اگر دیگری را رها کردی، حتمآ روزی رها خواهی شد.

و اگر فرصتی برای جبران ندادی، فرصت ها از تو گرفته خواهد شد.

اما آنچه می ماند، فراموش کردن لحظات تلخی است که داشتی و تجدید پیمان با خاطرات خوش زندگی  .

این جا است که زندگی معنای واقعی پیدا می کند.

زمانی که تلخی ها را به فراموشی می سپاری و خاطرات شیرینی که داشتی را به یاد می آوری.

و این جا است که گاهی بنا بر اراده خداوند، فرصتی دوباره به ما داده می شود برای

 نگاه دوباره به آنچه گذشته.

برای تسویه حساب های شخصی با خود و با دیگران.

در این لحظه باید غرور را به کناری گذاشت و فارغ از خود بینی و خود بزرگ بینی،

آنچه را که گذشته باز بینی کنیم.

آنچه می توانستیم انجام دهیم و انجام ندادیم.

آنچه مسئولش بودیم، اما در قبالش شانه خالی کردیم.

باید غرور خود را بشکنیم و بعد درس بزرگ زندگی را به خاطر بسپاریم که لحظات

ناب زندگی، لحظات آموختن است.

لحظات زیبای زندگی، لحظات به خاطر سپردن عشق ها و محبت ها ست.

و در این میان آنچه به دست فراموشی سپرده می شود، تلخی ها ست و رنج های دوری.

فاصله ها بی معناست.

قلب ها به همین نزدیکی ست.

نزدیک تر از آنچه فکر می کنیم.

و قلب های پاک گنجینه ای دست نیافتنی هستند، باید آنها را پاس بداریم.

اکنون روی سخنم با توست:

عزیزمن... به کمک و یاری خداوند و همت و تلاش این دو بزرگوار...و...

دو بزرگواری که همواره پس از آشنایی با آنها و سفر کردن عزیزانم به دیار ابدیت

توانستند نقش مهمی در زندگیم ایفا کنند،فرصتی مغتنم شد برای دیدار دوباره ما.

با تو که بخشی از زندگی من بودی و حالا با نگاه به گذشته می بینم ، با وجود دوران

کمی که با تو سپری شد، نه بخش کوچک که عمیق ترین بخش زندگی من بودی.

با دوباره دیدنت، خاطراتم زنده شد.هر چه بیشتر مرور کردم، خاطرات تلخ را بر

 شنهایی گذرا دیدم که طوفان شدید بیابان آنها را از خاطرم زدوده.

اما خاطرات شیرین و زحمات بی دریغ تو همچنان در یادم ماندگار است.

اکنون پس از گذر از این سالها، اراده خداوند، دست تقدیر و وجود این دو

بزرگوار...و...

سببی بود برای دیدار دوباره ما.

برای تو و زندگیت، از اعماق جان، طلب شادکامی و خوشبختی دارم.

تمامی رنجش ها و کدورت هایی که از تو داشتم بخشیدم و به فراموشی سپردم.

از تو می خواهم تمام اشتباهات مرا ببخشی و حلالم کنی.

من تو را حلال می کنم و تو نیز سعی کن مرا حلال کنی.

و بدان همیشه در اعماق وجودم جای داری،و هرگز و هیچ گاه چون تو کسی نبوده که

چنین مهربانانه دستان مرا در دست بگیرد.

برایت آرزوی زندگی خوب و سرشار از عشق را دارم زیرا تو استحقاقش را داری.

و برای این دو بزرگوار نیز، آرزوی آرامش و عاقبت بخیری دارم و امیدوارم خداوند

 همیشه به آنها نظر خیر داشته باشد.

در وصف حال خود به سراغ حافظ شیرازی رفتم  :

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم            

دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم              

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک       

 به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق، گرم خون بخورند                 

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار       

 چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز                

سجده شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر            

 سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

شاهد فال:

آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم                 

خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا                

 بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

 

خاطرات سهیلا

در شبی پاییزی

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهری

به نظر من زندگی دقیقا مثل جزرو مد میمونه.یک لحظه تو اوجی ویک لحظه در فرود. مثل یک روز بارونی میتونه خیس ات کنه و مثل یک روز آفتابی میتونه گرمای دلپذیری بهت بده. اما آیا میشه همش بارون بیاد؟یا همش زیر آفتاب باشیم؛ مطمئنا میسوزیم . ولی خوب زندگی یک جور دیگه هم هست؛ مثل یک اشتباه که همه ما تو زندگی مون انجامش میدیم . و خیلی هم انجامش میدیم و شاید یک اشتباه رو چند بار انجام بدیم که البته این خوب نیست. ایکاش بموقع عاشق کسایی بشیم که عاشقمون هستند و بموقع قدرشون رو بدونیم کاری که همه ما بعضی وقتها دیر انجامش میدیم و حتما یک دفعه تو زندگی مون اینکارو کردیم . ولی خوب این همون جزر ومد است که اجتناب ناپذیره . اون چیزی که من یاد گرفتم اینکه حسرت گذشته رو نخوریم،خودمون رو سرزنش نکنیم و تا میتونیم شاد باشیم و برقصیم و بخندیم .... سهیلا عزیزم یادت باشه تصمیمی که اونروز گرفتی بهترین تصمیمی بوده که در اون لحظه خاص گرفتی . پس بازم بخند هر چند اشکهایی که اونروز ریختی هم برای من زیبا بود و نشون میده که تو وجودت عشق وجود داره و این همه زیباست آره زندگی با همه بلاهایی که سرمون میاره زیباست و من دوستش دارم

آشنا

بسم الله یکی دیگه از پیچ های جاده زندگی رو پشت سر گذاشتی.اگر چه گاهی عبور از بعضی از این پیچ ها سخته و کنترل ماشین زندگی رو دشوار میکنه ولی فکرشو بکن بدون این ها چقدر جاده یکنواخت میشد گاهی آدم کمی می ایسته آتشی روشن می کنه شاید هم کنار آتش دستش(دلش) بسوزه و بعدش هم فکر کنه خیلی زمان از دست داده ولی بی شک همین ایستادن ها زندگی رو قابل تحمل می کنه اگه پیچ ها نبودن زود می بریدیم می دونم پیچ بعدی نزدیکه بیا به قبلیه فکر نکنیم ببینیم از بعدی چی گیرمون میاد.

پرنده کوچک خوشبختی

نگهداشتن همراههان و دوستان خوب گرانبهاست به سادگی از دست ندهیم . من کاملا با این جمله شما موافقم ارتباط دوسویه ا ست. اگر در رابطه ای موفق نبودیم جای هیچ شکی نیست که اون ارتباط یک سویه بوده . عشق یعنی علاقه شدید قلب، وقتی عشق نباشه نمیشه زندگی لذت بخشی داشته باشی . سهیلای عزیزم با شناختی که من از شما دارم مطمئن هستم که اگر غمگین هستی حتما غمگینت کردند، اگر رنجیده هستی قطعا رنجیده خاطرشدی. برام جای سواله چطور میشه فرزندی در قلبش مملو از عشق مادر باشه ولی غرور هم داشته باشه ؟ شما سراسر وجودت قلبه شما طعم واقعی یه عشق الهی را چشیدید . بهترین ها را برایت آرزو می کنم.

نازگل

نقش خود تست هر چه در من بینی / با شمع درآ که خانه روشن بینی بر آن سرم که منوشم می و گنه نکنم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار ولی کرشمه ی ساقی نمی کند تقصیر چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

نازیلا

اوکه رفت بایدمیرفت. آن که رفت پیش خدامقدس رفت. آن که دل بست به دریای چشمهای من دل به سراب بست وچه تشنه. آن که رودخانه ی قلبم رافهمیددریایی شد. شبهای آغشته به الکل. آرامبخش. مخدر. اوکه رفت بایدمیرفت.

شهرام

سلام ، خوبید خواهر؟ چون شعر زیبا بود ، وارد وبلاگمان شد . البته مفاهیمش می تونه اون تعبیر شمارو هم داشته باشه .

بهاره

آدمها هميشه ميخوان بخشي از خاطراتشون رو توي بقچه بپيچن و يه گوشه تو صندوق ذهنشون پننهونش كنن ، يا به قول دوست عزيزمون فرويد سركوبشون كنن! اما غافل از اينكه يه روز بدون اينكه بخواي يا حتي بهش فكر كرده باشي يكي از آدمايي كه رفته بود واسه يه مدت كوتاه درست عين يه ناجي برمي گرده و تو ميخواي تمام لحظات با هم بودن را باتمام انرژي حس كني طوري كه اگر فردا بهش دوباره فكر كردي حتي يه ثانيه رو هم از دست ندي ، اونروز انگار هيچ وقت هيچي بد نبوده به جز تو ! چه دنيايي داره خاطرات زيباي ما و خوشبحال تو عزيز كه شانس مرور كردنشون رو با خالقشون داشتي . بازهم خدا تورو بشتر از بقيه دوست داشت !

اپترونیک

سلام وبلاگ خیلی خیلی زیبایی دارید و مطالب جالب.خوشحال می شوم اگه یه سری به ما بزنید. www.optronic.ir/forum این انجمن ماست تشکر [گل][گل][عینک]