بنده آنی که در بند آنی

عشق

اون می گفت:من و مادرت تا قبل از ازدواج نه همدیگر رو دیده بودیم و نه دوست داشتیم. روز عروسی همدیگر رو دیدیم. نمی تونستیم تو صورت همدیگه نگاه کنیم.من عاشق دختر دیگری بودم، و مادرت به هیچ عنوان من رو قبول نداشت، می گفت ابروهام پرپشت و هوشم کمه.

در هر حال یک روز من مریض شدم و اون بالای سر من موند و از من به خوبی مراقبت کرد، و من از اون برای اولین بار شرمنده شدم.

و این شرمندگی تبدیل به احترام شد.

و این احترام منجر به دوستی شد.

و این دوستی به عشق تبدیل شد.

عشق عمیقی که هرگز تصورش رو نمی کردم.

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم