بنده آنی که در بند آنی

سرآغاز

من با شهامت آغاز کردم.

وقتی که فکر کردم تمامی کهنه ها را رها کنم.

وقتی که تصمیم گرفتم تمامی کهنه ها را نو کنم.

فکر می کنم این نیز راه دیگری ست به سوی آگاهی من.

اینکه خود را باور کنم.

و اینکه بتوانم ساز خود را بهتر کوک کنم.

من فکرهایم را کرده ام.

تا به حال گمان می کردم که عشق رسیدن به نخستین چشمه حقیر زندگی ست، و من آن را می شناسم.

به همین خاطر به راحتی سخن از عشق آغاز کردم و به بیان عشق خویش پرداختم زیرا می پنداشتم که عشق ناگفته نخواهد ما ند.

و زمانی که آشفته شدم  با خود گفتم:

کاش بهتر کوک می شد ساز من

وای بر قلب کبوتر باز من

حالا با گذر  کردن از  این چشمه حقیر سفری را آغاز کردم که این سفر برایم یک سرآغاز است.

می خواهم از این پس سازم را بهتر کوک کنم.

و خوب می دانم که:

با دوست اگر دست در آغوش کنم              غمهای جهان جمله فراموش کنم