بنده آنی که در بند آنی

عشق

احساس می کنم تنها برایم یک حقیقت باقی مانده و آن چیزی نیست به جز عشق

شنیدن ضربان قلب یک عاشق حقیقی زیباترین آهنگ است.

من عاشق شدم.

قلبم به شدت می زند.

هنوز سنگینی قلبم را احساس می کنم.برایم عجیب است، سالها از من گذشته و انگار عشق برای من به یکبار اتفاق افتاد. چقدر همه چیز زیباست.درختان، گلها، خیابانها، باغها و انسانها چقدر آنها را دوست دارم.چقدر مهربانی زیاد شده، چقدر نگاهها زیباست و عاشقانه. و چه چشمها زلال و شفاف شده. همه خوب حرف می زنند و اندیشه ها همه پاک است و ناب.

عجیب شگفت انگیز است این قدرت عشق.

من به یکباره عاشق شدم.فشار عشق آنقدر زیاد است  که قلبم طاقت نخواهد آورد.

عجب کاری کرد این عشق، غرور چندین ساله ام را لگد مال کرد.

دیگر کسی نخواهد دید که من با تکبرقدم بردارم و با غرور حرف بزنم.

دیگر کسی بی اعتنایی ام را نخواهد دید .

من سرشار از عشق شده ام.

می توانم رویاهای قشنگی ببینم. می توانم رویاهای حقیقی ببینم.

حالا دیگر من یک عاشق هستم. سالها می پنداشتم که عاشق بوده ام، اما این یکی ورای همه چیزهایی است که تجربه کردم. احساس قشنگی دارم. احساس گناه ندارم و حتی احساس ترس و یا پشیمانی.

دوست دارم از تمام فرصتها استفاده کنم، دلم می خواهد همه حرفها را راحت و بی پرده به زبان آورم.

دیگر فلسفی حرف نزنم و خود را در دام کلمات سنگین گرفتار نکنم.عشق از رگ به من نزدیکتر شده ودیگر فرصتی برای بازی با کلمات ندارم.

شاید اگر سالها پیش با کلمات بازی نمی کردم و به راحتی احساسم را بیان کرده بودم، امروز شرایط بهتری داشتم. اما این بازی لحظه ها با من است، و سفری در جاده های طولانی برای رسیدن به خواسته هایم.

دیگر به طرز شگفت انگیزی معتاد به سکوت شده ام.

می پندارم شاید کوچکترین کلام نابجا عشق را از من بگیرد.

نمی خواهم هیچ چیز این شوق را از دلم دور کند. شاید روزی این عشق مرا دگرگون کرد.

سالها از من گذشت و انگار عشق برایم به یکباره اتفاق افتاد.

هنوز سنگینی قلبم را احساس می کنم.هنوز قلبم درد می کند. دلنشین ترین دردی که تا به حال داشته ام. اما فشار عشق آنقدر زیاد بود که قلبم طاقت نیاورد و عشق غرورم را لگد مال کرد.

من دیگر تنها نیستم. تنهایی من با عشق پر شده. حتی شبها نیازی به روشنایی ندارم و حتی نیازی هم به حضور نیست.عشق آنقدر در من جاری شده که چه بخواهد و چه نخواهد همیشه با من است.

گاهی حضور تنها یک بهانه ست.

با این عشق من شهرزاد قصه گو خواهم شد و هر شب قصه ای خواهم گفت در خلوتی که با خود دارم. نه شکوه و گلایه ای و نه بیقراری. من به عشق رسیدم.من به تو رسیدم.

نیازی به حضورت هم نیست. حضور تنها یک بهانه است.

تو همیشه در قلب من خواهی بود.

اما هنوز قلبم درد می کند.

فشار عشق آنقدر زیاد بود که قلبم طاقت نیاورد.

آیا مرا درک می کنید.

اگر مرا درک نمی کنید حتمآ قلبتان را بسته اید.

کسی که پرده هایش را کنار نکشیده، چگونه می تواند نور خورشید را ببیند.

باید درها باز باشد تا حقایق را بتوان دید.

خورشید در آسمان است، مانعی بر سر راهش نگذارید.

من انتخابم را کرده ام. فاصله برایم بی معناست. عشق برایم هست و همیشه خواهد ماند.نیازی به حضور نیست.

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم