بنده آنی که در بند آنی

رفع تکلیف

این خیلی خوبه که انسانها سخاوتمند باشند .دست و دلبازباشند. و بهتر از همه اینه که بخشنده باشند.

اما گاهآ می بینم که بعضی بخشش ها صرفآ برای رفع تکلیف انجام میشه. ، یا شاید هم من اینطور فکر می کنم اما به هر حال خوشم نمیاد و موج خوبی از جریان پیش اومده نمیگیرم.

چندی پیش یکی از عزیزان گفت در گروهی هستم به اسم گروه شکر گذاری که از همه چیز شکر گذاری و قدر شناسی میکنن . خوب نتیجه :اینکه این عزیز اسم من رو برده بود که من قدر شناس فلان شخص هستم برای من خیلی زحمت کشیده و ....و این که این شخص الگوی منه و من اینجا ازش قدر شناسی می کنم.

من یه بحران مالی داشتم خیلی تلاش کردم اما باز هم مقداری کم آوردم ،در یک گروه که همه نزدیکان این چنینی بودند پیام دادم که من به مبلغی پول به عنوان قرض تا مدتی مشخص نیاز دارم، هر کدام از شما که میتوانید به من کمک کنید اعلام آمادگی کنید.

هیچ کدام از آنهایی که همیشه از من قدر شناسی میکردند واز نظر خودشان خیلی مدیونم بودند، حتی جواب پیام من رو ندادن.

و من نیازم توسط کسانی برطرف شد که هرگز  شعاری ندادند..

اینکه ما بهترین خانه را داشته باشیم ،بهترین ماشین زیر پایمان باشد،  سفر خارجی و داخلی برویم و برای رفع تکلیف هم یک نفر فرزند خوانده از بهزیستی داشته باشیم و با واریز ماهی ده یا بیست هزار تومان احساس کنیم بخشنده هستیم اما ازنزدیکان خود و نیازشان خبر نداشته باشیم یا اگر هم بدانیم ساده از کنار آن عبور کنیم ،آیا  کافی ست.

آیا این معیار نوع دوستی ست.در حالی که در همه جای کتاب آسمانی ما هم اشاره شده اول به نزدیکان.


سلام

سلامی دوباره به همه همرامان خوبم

عزیزانی که مدام به یادم بودند.

پیامها را خواندم و از حضور شما عزیزان خرسندم.

نمیدانم چرا دستم به نوشتن نبود و هنوز هم نیست ،اما خوبم. خیلی خوبتر از همیشه و خیلی آرامتر و با آرامش بیشتر زندگی را سپری می کنم.

مثل همیشه همه چیز زیباست و از دیدن کوچکترین نشانه ها به وجد می آیم و سپاس می گویم.

هنوز هم مثل سابق حتی بیشتر از گذشته با همه چیز در حال صلح هستم و به همه عشق دارم.

به نظرم حتی بیشتر از گذشته نشانه ها برایم پیداست و پیامها عیان است.

تمامی کسانی که سر راهم قرار میگیرند باز هم برایم پیامی دارند هر چند ناخوش آیند اما آخرش عالی ست.

من آرام هستم و شاکر.


من خوبم

سلام به همراهان خوبم

من حالم خوبه خوبه

و مدتی ست که خدا رو شکر خوبملبخند

البته من بیشتر اوقات خوبم  و کم پیش می یاد که حال خوشی نداشته باشم.

شما چطورید.

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سرنوشت من

دیگر وقتش رسیده است.

درست مثل میوه ای که رسیده.

هر چیز تا به حال در درونم بوده باید بیرون بیاید.

صحبت در باره خودم.تا به حال کسی نتوانسته آنچه در درونم هست و احساسی که دارم را بیرون بکشد.

این روزها اغلب به جای دیدن مناظر و اطرافم، بیشتر به خودم نگاه می کنم.

و زندگیم را مرور می کنم. با برگشتم به خانه، فکر می کنم که باید همه چیز در زندگیم را بپذیرم. تندی ها و نرمی ها را. اما دوست ندارم چیزی در درونم بمیرد که من نامش را می گذارم عشق و محبت به دیگران و می خواهم سرنوشتم را بپذیرم. نمی خواهم چیزی را عوض کنم و همیشه می دانم که رستگاری من در این است.

باید خود را بشناسم و خدا را سپاس بگویم. کسانی در مسیر زندگیم هستند که من را به من نشان می دهند.

امروز تمام مدت، خاطراتم را مرور کردم، مرگ پدر و آرمیدن او در دنیای باقی. جای خالی اش را حس کردم.

به مادرم نیز فکر کردم. گذشته را خوب به خاطر دارم، آیا او نیز گذشته مشترک مان را به خاطر دارد.

دلم برای رفتنش تنگ شده، برای همه اندیشه هایش و حتی برای تنهایی هایش.

می دانم میان من و کسانی که دوستشان دارم، فاصله ای نیست. آنها را حس می کنم و حتی رنج و اندوهی را که داشتند.

گاهی دوست دارم لحظاتی را با مردمی ناشناس سپری کنم، تا بدانم در درونشان چه می گذرد، و درکشان کنم.

برای تنهایی خود حصاری ساخته ام، آن را زیبا آراسته ام و از آن لذت می برم.

اغلب خواب هایی می بینم که مرا با حقیقت هایی آشنا می کند، در بیداری نمی توانم به آنها فکر کنم.

دلم می خواهد تمام زندگیم را بفهمم و درک کنم. ترس از ناشناخته ها را بیرون بریزم. دوست دارم همه کسانی را که در اطرافم هستند بفهمم و بیهوده از آنها نرنجم حتی اگر حق با من باشد.

دوست دارم برای خودم زندگی کنم، بگذارم هر اتفاقی که می خواهد بیافتد، بیافتد و بیهوده نگران نباشم.

دلم می خواهد تجربه های زندگی تغییرم دهد، و هر روز راهی و تجربه ای.

دوست ندارم زندگی با اهداف بزرگش مرا درگیر کند، جزییات زندگی برایم زیباترند.

صدای رعد و برق و آسمان ابری، سپیدی برف امروز که غافلگیرم کرد، از هررویایی برایم شیرین تر است.

دلم می خواهد راحت زندگی کنم، احساسی که گاهی اطرافیان به من می دهند را دوست ندارم. حس مهم و یا بزرگ بودن، این فقط دست و پایم را می بندد.

زمان زیادی ست که کوه نرفته ام.

نمی دانم چرا به آنجا طلب نمی شوم. آنجاست که می فهمم چقدر کوچکم و عظمت و استواری کوه می تواند درونم را تازه کند.

دیری ست که فقط کار می کنم، و اغلب سکوت.

نمی دانم چرا دیگر خیلی تمایلی به سخن گفتن ندارم. بیشتر گوشه نشینم. یعنی به آخر راه نزدیک شده ام.زندگی به من بسیار بخشیده و لطف زیادی به من داشته است. من هرگز حسرت چیزی را نخورده ام.

دلم می خواهد ساعتها راه بروم در نقطه ای تنها و به یکباره تصویری از در گذشته گانم ببینم و احساس هایی که از دست داده اند و حالی که اکنون دارند.وآنها به من بگویند چه کنم و چگونه بتوانم با کسی سخن مشترک بگویم، بدون این که او یا من یکدیگر را در بند بکشیم.

نمی دانم چرا اغلب از همه می گریزم و بین خود با دیگران فاصله ایجاد می کنم. این فاصله هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

نمی دانم من خودم نیستم، یا کسانی که می بینم خودشان نیستند، فقط می دانم کم کم به یک سکوت و انزوایی می روم که طبیعت من را به خودم برمی گرداند.

با خود می جنگم، همانگونه که با دیگران می جنگم و می دانم که این خود راهی برای ادامه زندگی ست.

رویایی ندارم که به آن فکر کنم. از این که دیگران اینقدر آرزو دارند در عجبم.

دلم می خواهد همه چیز برایم زیبا باشد، حرف های مخالف، سازهای مخالف و حتی غم از دست دادن عزیزانی که به آنها عشق دارم.

دوست دارم بی پرده سخن بگویم اما با چه کسی.

مدتهاست که از عشق حرفی نزده ام.عشق واژه ای است که به هر انسانی امید می دهد و او را زنده نگاه می دارد. حتی کسی را نداشته ام که عاشقش باشم، و از درونم با او حرف بزنم.

خود را سرزنش نمی کنم، این گناه من نیست. گناه از کسانی ست که قلب مرا درک نمی کنند.

ای کاش می شد زمان ملاقات با هم، کمی با خلوص بیشتر، با درون مقدس مان ارتباط می گرفتیم.

با حس درونی خود، بدون هیچ قضاوت و فقط با هم سخن می گفتیم بدون ترس یا نگرانی.

پروردگارا، مرا آگاه کن به ترس هایم، به خواسته هایم، افکارم، باورهایم، شک هایم، نگرانی هایم و راه را برایم هموار کن.

مرا آگاه کن به انسانهایی که سر راهم قرار می دهی.

امروز نگاهی کردم به گلهایم.گل های زیبای بامبویی که سالهاست در کنارم قد می کشند.

آیا من هم به اندازه آنها رشد کرده ام.

آنها در مسیر خود رشد می کنند و من نمی دانم درچه مسیری حرکت می کنم.

وقتی به تنهایی خود پناه می برم، روحم آرام تر است، و حضور خداوند را بیشتر احساس می کنم. آرامش بیشتری دارم و شادتر هستم.

می گویند تنهایی سخت است، اما من در این تنهایی بیشتر حقیقت هستی را می بینم، لذت بیشتری می برم و آرام تر هستم.

توانایی ام در درک آنچه در طول روز درگیرم کرده بیشتر است، بهتر می پذیرم و بیشتر یاد می گیرم.

سکوت رویای من است، و تمام بخشش هایم در سکوت شکل می گیرد.

اخیرآ کمتر با دیگران روبرو می شوم، شاید مهرورزی را فراموش کرده ام. شاید انتظاراتم بیشتر شده. انسان متوقعی نیستم اما توقع دیگران از خود را نیز نمی توانم به راحتی بپذیرم. شاید هم نتوانسته ام  تعادلی بین اینها برقرار کنم.

شک ندارم که خداوند همواره مراقب من است، او تمامی خواسته هایم را می داند. ای کاش می شد بدانم رسالت من چیست.

من برای خیلی ها جذاب هستم. اما نمی دانم چرا به زودی فراموشم می کنند.

زندگی آنقدر به من بخشیده که بتوانم بدون ستایش دیگران، لحظاتم را سپری کنم و از حضورم در جایگاهی که هستم راضی باشم.

همان طورکه آفتاب با درخشندگی اش برایم زیباست، آسمان ابری و برف غافلگیر کننده امروز نیز برایم زیبا و نوید بخش است.

من همه چیز را در زندگیم می پذیرم و همه لحظات برایم زیباست.

حضور و عدم حضور عزیزانم برایم معنایی دارد که من نامش را گذاشته ام سرنوشت.

و خدا را سپاس می گویم.

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

گاهی ...

گاهی جرم من فقط مهربانی ست.

گاهی مجازات می شوم، فقط چون ملاحظه گرم.

گاهی به سبب بخشش زیاد محکومم می کنند.

گاهی به دلیل عشق بی دریغ و بدون چشمداشت نادیده ام می گیرند.

گاهی به شدت به من حسادت می ورزند، چون توانایی زیادی دارم.

گاهی صداقت بیش از حدی که نشان می دهم اسباب دردسر بقیه می شود.

با این حال دوستم دارند چون همیشه دیده می شوم.

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خاطرات من

قدرت عشق از هر چیز برتر است.

گاهی بر همه چیز غلبه می کند.

خصوصآ عشق های الهی،و یا  عشق مادر و فرزند.

گفتنی ها را باید گفت. دیر یا زود باید رفت.

حس و حال عجیبی دارم.

تصمیمات عجولانه، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، منطقی یا غیر منطقی و مهمتر از همه

غرورهای کاذبی که بر سرنوشت من و او حاکم بود، روح و جسم ما را مخدوش کرد.

غرورهای کاذبی که آفت روح انسان است و لطمه شدیدی به آن وارد می کند و ویران کننده است.

ظواهر امور امری بی معناست.

باید به درون انسان ها سفر کرد.

ارتباط دوسویه است.

اگر غمگین هستی ، حتمآ کسی را غمگین کرده ای.

اگر رنجیده هستی ، حتمآ رنجانده ای.

اگر دیگری را رها کردی، حتمآ روزی رها خواهی شد.

و اگر فرصتی برای جبران ندادی، فرصت ها از تو گرفته خواهد شد.

اما آنچه می ماند، فراموش کردن لحظات تلخی است که داشتی و تجدید پیمان با خاطرات خوش زندگی  .

این جا است که زندگی معنای واقعی پیدا می کند.

زمانی که تلخی ها را به فراموشی می سپاری و خاطرات شیرینی که داشتی را به یاد می آوری.

و این جا است که گاهی بنا بر اراده خداوند، فرصتی دوباره به ما داده می شود برای

 نگاه دوباره به آنچه گذشته.

برای تسویه حساب های شخصی با خود و با دیگران.

در این لحظه باید غرور را به کناری گذاشت و فارغ از خود بینی و خود بزرگ بینی،

آنچه را که گذشته باز بینی کنیم.

آنچه می توانستیم انجام دهیم و انجام ندادیم.

آنچه مسئولش بودیم، اما در قبالش شانه خالی کردیم.

باید غرور خود را بشکنیم و بعد درس بزرگ زندگی را به خاطر بسپاریم که لحظات

ناب زندگی، لحظات آموختن است.

لحظات زیبای زندگی، لحظات به خاطر سپردن عشق ها و محبت ها ست.

و در این میان آنچه به دست فراموشی سپرده می شود، تلخی ها ست و رنج های دوری.

فاصله ها بی معناست.

قلب ها به همین نزدیکی ست.

نزدیک تر از آنچه فکر می کنیم.

و قلب های پاک گنجینه ای دست نیافتنی هستند، باید آنها را پاس بداریم.

اکنون روی سخنم با توست:

عزیزمن... به کمک و یاری خداوند و همت و تلاش این دو بزرگوار...و...

دو بزرگواری که همواره پس از آشنایی با آنها و سفر کردن عزیزانم به دیار ابدیت

توانستند نقش مهمی در زندگیم ایفا کنند،فرصتی مغتنم شد برای دیدار دوباره ما.

با تو که بخشی از زندگی من بودی و حالا با نگاه به گذشته می بینم ، با وجود دوران

کمی که با تو سپری شد، نه بخش کوچک که عمیق ترین بخش زندگی من بودی.

با دوباره دیدنت، خاطراتم زنده شد.هر چه بیشتر مرور کردم، خاطرات تلخ را بر

 شنهایی گذرا دیدم که طوفان شدید بیابان آنها را از خاطرم زدوده.

اما خاطرات شیرین و زحمات بی دریغ تو همچنان در یادم ماندگار است.

اکنون پس از گذر از این سالها، اراده خداوند، دست تقدیر و وجود این دو

بزرگوار...و...

سببی بود برای دیدار دوباره ما.

برای تو و زندگیت، از اعماق جان، طلب شادکامی و خوشبختی دارم.

تمامی رنجش ها و کدورت هایی که از تو داشتم بخشیدم و به فراموشی سپردم.

از تو می خواهم تمام اشتباهات مرا ببخشی و حلالم کنی.

من تو را حلال می کنم و تو نیز سعی کن مرا حلال کنی.

و بدان همیشه در اعماق وجودم جای داری،و هرگز و هیچ گاه چون تو کسی نبوده که

چنین مهربانانه دستان مرا در دست بگیرد.

برایت آرزوی زندگی خوب و سرشار از عشق را دارم زیرا تو استحقاقش را داری.

و برای این دو بزرگوار نیز، آرزوی آرامش و عاقبت بخیری دارم و امیدوارم خداوند

 همیشه به آنها نظر خیر داشته باشد.

در وصف حال خود به سراغ حافظ شیرازی رفتم  :

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم            

دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم              

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک       

 به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق، گرم خون بخورند                 

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار       

 چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز                

سجده شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر            

 سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

شاهد فال:

آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم                 

خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا                

 بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

 

خاطرات سهیلا

در شبی پاییزی

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

باور

امروز قرار گذاشتم.

قرار بعدی رو واسه دو ماه دیگه گذاشتیم.

امروز قرار گذاشتم که دو ماه صبر کنم و بعدش بگم نه.

باور بعضی چیزها سخته اما اگر قراره اتفاقی بیافته هر چی زودتر اتفاق بیافته بهتره.

اگر قراره دو ماه صبر کنی و بعدش به یکی بگی نه خوب چرا همین الان تصمیم نگیری که نباشه.

گاهی یک تصمیم مثل انفجار میمونه و در یک لحظه احساس میکنی کل درونت منفجر میشه.

اما تصمیم انفجاری بهتر از ذره ذره سوختنه.

حکایت شمع و پروانه

به هر حال هر کاری که میکنی باید بهش باور داشته باشی .به خودت و تصمیمت ایمان داشته باشی.

در آن صورت میتونی به راحتی از بین ذرات سوخته درونت دوباره خودت رو بسازی.

پذیرش تغییر دشواره و دشوارتر از اون دل کندن از شرایطی ست که دوستش داری.

اما گاهی فکر میکنم اگر در این لحظه بی خیال بشم و به فکر خوش گذرونی و لذت باشم، آینده خوبی رو برای خودم رقم نمی زنم و در نتیجه خاطرات گذشته ای که در آینده برام می مونه آزار دهنده میشه.

بنابر این همیشه فکر میکنم در اوج رضایت و یا شادی و یا دوست داشتن باید به یکباره تصمیم بگیرم و ادامه ندم.

همیشه هستند کسانی که با تمجید و ستایش کردن از تو درصدد رسیدن به خواسته های خود هستند.

درست مثل قبیله هایی که قربانی می گیرند تا سلامت و آرامش بقیه افراد رو تضمین کنند.

اما تو نباید دانسته قربانی بشی.

باید باور داشته باشی که تو انتخاب شدی تا از یک زندگی خوب و سعادتمندانه برخوردار باشی.

نباید اجازه بدی کسانی که به دنبال آرامش خودشان هستند تو را قربانی کنند.

تو انتخاب شدی برای لحظات شادی.تجربه آرامش فعلی خیالی بیش نیست.

با یک انفجار خودت رو از خودخواهی اطرافت رها کن.

فاصله ها رو حفظ کن.

کسی را به حریمت راه نده.

و این کار را تا آنجا ادامه بده که باور کنند حریم تو حریمی ست مقدس، و تو نیز انسان مقدسی هستی و آسیب رساندن به تو آسیبی ست که به خدای کوچک زمینی می رسانند.

میتوان به راحتی مسیر را تغییر داد.

فقط باید به سرعت تصمیم گرفت.

همین امشب تصمیم بگیر که دو ماه دیگر بگویی هرگز.

نویسنده : همراهان.سهیلا مستوفی : ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

یک سال گذشت

این روزها زیاد حال خوشی ندارم.

خاطرات دائمآ  برام تداعی میشه. اغلب بی حوصله هستم.

شنیدم قلب مموری داره، این مموری در زمان هایی فعال میشه و به شدت خاطرات رو برات یادآوری می کنه.

مموری قلبم فعال شده، خاطرات مامان که چند روزی بیشتر به سالش نمونده شبانه روز با منه.

دیروز رفته بودم سر مزارش، ظهر اونجا بودم گرمای بدی بود، نفسم بند اومده بود.

هر کاری کردم یادم بیاد سال قبل آیا اینچنین احساس گرمایی داشتم یا نه، دیدم نه .من اصلآ سال گذشته گرمم نبود.سردمم نبود. اونقدر از درون بیقرار بودم که هیچ چیز دیگه ای رو نمی فهمیدم.

در زمان حضور مامان هم خیلی چیز ها رو نمی فهمیدم. حالا که این مموری فعال شده و من یادآوری خاطراتم رو میکنم تازه می فهمم چقدر خوبه ما آدمها همه چیز را  در همان لحظه که داریم،  قدر بدونیم و دوست داشته باشیم.

زمان خیلی کوتاه ا ست و فرصت ها دائمی نیست.

یک روز از استادم پرسیدم :جلسه امروز بی نظیر بود آیا دوباره تکرارش می کنید.

جواب داد : معلوم نیست شاید تکرار بشه شاید هم نشه.

اما تو طوری از زندگی لذت ببر و قدر لحظات رو بدون و با عزیزانت وقت بگذرون که مطمئن باشی تکراری نداره.

پس از داشته هات لذت ببر.

مموری قلبم خیلی فعال شده.

سنگینی اش رو کاملآ احساس میکنم.