سپاس از حضور.
همیشه به شانس احتیاج دارم. امیدوارم همیشه شانس با من باشد.
امیدواری را بسیار دوست دارم. می دانم که امید خورشید زندگی ست. وقتی برای اولین بار او را دیدم ، می گفت که چهار سال پیش مرا دیده. اما من ندیدمش. و تمام این چهار سا ل صبر کرده تا پیامی را که حاملش بوده به من برسونه. اما چهار سال پیش زمان مناسب دریافت پیام برای من نبود. من به شدت برآشفته بودم فقط خود را محق می دانستم. حاضر نبودم هیچ تصویری از جنبه های متفاوت موضوع را ببینم. خیلی سریع و راحت قضاوت کردم. حالا می بینم آنچه در این سالها بر من گذشته را باید با گرفتن پیامی مرور می کردم. پیامی که هیچ کس جز من با آن آشنا نیست. پیامی که جبران اشتباهاتم بود. گاهی خود را هم درک نمی کنم. از خود می پرسم ، من چه چیزی هستم. من کی هستم. و نمی دانم با این من های بیشمار در درونم چه کنم. زمانی که از تجربه لذتی سرمست می شوم، من محاسبه گر به سرعت دست به کار است به پرسش و پاسخ که چرا؟ می دانم که هنوز در وجودم به یکپارچگی نرسیده ام. با تعمق بیشتر می بینم هیچ جیزی ندارم به جز یک احساس خوب. بدون چیزهای اضافی و دست و پاگیر. می دانم یک آدم خاص نیستم. چیزهایی را احساس می کنم که هر آدم دیگری احساس می کند. اما گاهی حرفهایی می زنم که نباید بگویم. این از نقاط ضعف من است. گاهی نمی توانم خودم را کنترل کنم. هستند آدمهایی که محبوب دوران زندگی ام هستند، اما ندانسته آنها را می رنجانم. این خیلی اهمیت دارد که بدانم، چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. اشتباهات من در قضاوت می تواند اصلاح شود، تا زمانی که جرئت داشته باشم به اشتباهاتم اعتراف کنم. می دانم که اوضاع بهتر می شود. آدمهای عجیب را دوست دارم.آدمهایی که همیشه حواسم به آنهاست. هر چه بیشتر به آنها وصل می شوم زندگی ام عمیق تر می شود. از حضورشان و از پیامشان لذت می برم و احساسم این است که مورد توجه قرار گرفته ام. کاش فقط می توانستم این من را که در وجود من است ار میان بردارم. می دانم که در آن زمان دیگر گفتگوها و بحث های دوستانه ام را عمدآ مخدوش نمی کنم. حتی عمدآ با خود بحث هم نمی کنم. بی دلیل حرف نمی زنم و به دنبال مقصر هم نمی گردم. می دانم که مقصری در کار نیست. هیچ گاه نبوده. زندگی سراسر درس است و تجربه. در آنصورت از طریق ابراز احساسات منفی از تصورات خود دفاع نمی کنم. باید زمانی که پاسخی مناسب برای اشتباهات خود ندارم روش متفاوتی در پیش بگیرم. اکنون روش من تماشا است نه نگاه. با دیدی عارفانه به اطراف نظر کردم ، آشنای چهار سال پیش را دیدم. به آرامی در کنارم جای گرفت، و مرا از دایره حق با من است رها کرد. احساس کردم منی که در وجودم بود به آرامی در حضورش محو شد. به من فرصت داد که یک دگرگونی و خانه تکانی اساسی را دنبال کنم. خانه تکانی برای گذر کردن از منیت ها، و گذراندن اوقاتم با کسانی که امروز هستند و شاید فردا نباشند. فرصت برای بها دادن به انسانهایی که محبوب زندگی ام هستند. به من می گفت سهیلا جان، من وجدان تو هستم. می دانم که اوضاع بهتر می شود. و می دانم که هیچ حضوری در زندگی ما اتفاقی نیست. با سپاس از حضور.
سرنوشت
راه سرنوشت چیست.
راه تسلیم.
بدون این که تصمیم بگیری. تصمیم زمانی معنا دارد که حق انتخاب داری.
اگر با مسائلی که الان پیش رویم هستند، سالها پیش مواجه می شدم به کلی خود را می باختم.
مطمئنم آنچه در زمان فعلی پیش آمده اگر زودتر یا حتی دیرتر پیش آمده بود ضربه های بیشتری می خوردم.
همه چیز در زمان خودش پیش می آید و این حکایت در نظم هستی دارد. و من وقتی عمیقآ می نگرم با گذر زمان می فهمم که تصمیمی در کار نیست. سرنوشت کار خودش را کرده.
در زمان بی قراری به نظرم دنیا جای آشفته ای است در آن زمان حتی تردیدی ندارم که دنیا آشفته است. اما وقتی می بینم که حتی نیازی به انتقام نیست هستی به سرعت دست به کاراست وکسی را که آشفته ات کرده در زمان خودش گیر می اندازد، دیگر اندوه و نگرانی را رها می کنم و...
لبخندی می زنم، لبخند آرامش. و این لبخند نشانه ای نیست به جز تسلیم.
اکنون سایه بلند تسلیم بر روی من است.
هر چه بیشتر می گذرد از عمری که سپری می شود لذت بیشتری می برم و راضی تر. یاد می گیرم ارزش انسانها نه به واسطه گذر زمان و بزرگی سن آنها بلکه به خاطر تجربیات آنهاست.
حالا می فهمم تجربه ها چیزی نیست به جز تسلطی که من در زمان مشکلاتم بر موانع پیش رو داشتم وبه واسطه آن تسلط بود که توانستم بر موانع غلبه کنم.
و می دانم که سرنوشت چیزی نیست به جز تسلیم، بدون تصمیم. تصمیم زمانی معنا دارد که من بتوانم انتخاب کنم.
نقاب
اگه همه چیزهایی که دیگران به من دادند کنار بگذارم، زندگی کاملا متفاوتی با حالا خواهم داشت.
درآنصورت شخصیت ظاهری من از بین می ره و من از نو متولد می شم.
با همه چیز و همه کس در صلح و آرامش زندگی می کنم و همیشه با نشاط و صمیمی هستم.
وجد و شادی کودکانه ای را تجربه می کنم که سالیان سال پیش داشتم، اما گذر زمان از من گرفت.
من از زمانی که بزرگ شدم با این حس که این جهان مکان نا امن و خطرناکی برای من است، اعتماد را مبدل به بی اعتمادی کردم.
امروز روز تولد من است.
به نظر می رسد بهتر است لذت و شادی واقعی را دوباره تجربه کنم.
اول باید نقاب از چهره بردارم. آنچه که دیگران به من دادند مثل اسم من، هویت من، شخصیت من ....
همه را کناربگذارم و وارد زندگی شوم، و از نو متولد شوم.
معصومیت بچه ها زیباست و ناآگاهه.
نمی خواهم بزرگ شوم. دنیا محل تهدید آمیزی نیست.
می خواهم از روز تولدم با عشق به هر چیزی نظر کنم.
می خواهم اندیشه ام همچون کودکی ام باشد.
می خواهم از پوسته سختی که پناهگاه من است خارج شوم.
می خواهم حرکت کنم.
باید نقاب از چهره بردارم و شخصیت کاذبی را که دیگران به من دادند کنار بگذارم باید با چهره ای واقعی آغاز کنم.
26 مرداد روز تولد من است.
یک راه، یک تجربه
تجربه یک عشق .
عشقی که ستایش برانگیز است. جایی که فقط تو هستی و معبود.
جایی که ترجیح می دهی هیچ حرفی نزنی و فقط از حضور لذت ببری.
بازگشت به خود در این سفر معنا می یابد .عریان در مقابل هستی . سفری بس عبرت آموز.
شرم داشتم حلالیت بطلبم. هنوز برایم قابل قبول نیست در یک شب بتوانی حلالیت بطلبی و سفر آغاز کنی.
به جبران پایبندم. حال که بازگشتم جبران می کنم .
پس بی حلالیت رفتم و سفر آغاز شد. جاده مرا به سرعت با خود برد. سرعت در این راه نگران کننده نبود. آرامش محض بود.
می دانستم این مسیر متفاوت از تمام مسیرهاست که تا به حال طی کرده ام.
نگاهی به همسفرم انداختم و پرسیدم: قبلآ اومدین؟
بدون نگاه به من جواب داد: این سومین دفعه است.
با تعجب پرسیدم چرا؟ خوب این فرصت رو به دیگران میدادین کسانی که پولشو ندارن کمک کنید اونها هم بیان فکر نمی کنی یه بار کافیه؟
این بار نگاهی به من انداخت و گفت عشق.
به دیگران هم تا اونجا که تونستم کمک کردم ، اما عشق منو می کشونه .
باز هم میام اگه طلب بشم.
به زن سالخورده ای که بغل دستم بود اشاره ای کردم و گفتم : الان به خاطر مادرم اومدم.
با غم گفت نگو، نه نگو.
گفتم آره هدفم مادرم بود.
گفت باید بری و ببینی اونوقت این حرفو نمیزنی.
گفتم خوب دفعه دیگه پولشو میدم بقیه هم بیان.
گفت میدی اما باز میای، این موج تمومی نداره.
.....
راست می گفت.
حال می فهمم که هدف مادر، من بودم.
حتمآ جایی، روزی در گذشته کار نیکی کردم که پاداشم این بود.
اول به نظر می رسید من کار خیر می کنم و مادرسالخورده ام را به دیار عشق می برم. اما ورق وقتی برگشت که عظمت و شکوهی را دیدم که شک ندارم حتمآ روزی ، جایی کاری نیک کرده ام...
وآنجا شاهد بودم که همه با عشق، فارغ از بزرگی و کوچکی و مقام و منصب فقط به دور او بودند و طلب عشق می کردند.
آنجا همه چیز زیبا بود و سفید.
همه چیز نیک و بزرگ.
و من هنوز با این لباسهای سفید و زیبا می چرخم در طواف دل تا باز طلب کند.
و اگر صد بار دیگر طلبم کند خواهم رفت.
برای همه شما عزیزان دعا کردم.
حالا حلالم کنید.
کودکی دل
بعد از سپری شدن دوران کودکی ، کودکی دل آغاز می شود.
در آن زمان آرزوها و خواهش های دل دوباره جوان می شود.درست مانند زمانی که اولین عشق را تجربه کردیم.
و این تجربه دوباره چه زیباست.
زمانی برایم اولین عشق زیباترین احساس بود.همیشه به آن فکر می کردم. دوست داشتم این احساس همیشگی بود.
مدتی بود احساسم مانند حس بازیگری بود که نقش او مدام تکرار می شود. زندگی تکراری و شنیدن آهنگی که به خوبی آغاز و پایان آن را می دانی و بی هدف مدام تکرار می شود.
گاهی خود را ضعیف می دیدم.گاهی به خود سخت می گرفتم.و بیشتر اوقات در فداکاری و از خود گذشتگی زیاده روی می کردم.
اما اکنون احساس می کنم خواسته هایم جوان شده اند.
درست مانند زمانی که اولین عشق را تجربه کردم.
دیگر خود را ضعیف نمی بینم، زیرا احترام به خود را از دست می دهم. سعی می کنم به خود سخت نگیرم، تا خود را نرنجانم. و در فداکاری هم مبالغه نخواهم کرد، تا کسانی را که دوست دارم از دست ندهم.
اکنون آماده ام تفاهم و توافق روحی را دوباره تجربه کنم.
با دلی که کودک شده.
عیدتان مبارک
سلام
یک سال گذشت. یک سال با تمام سختی ها و شیرینی ها یش، با تمام اضطراب ها و نگرانی ها، غم ها و شادی هایی که داشت، گذشت.
سالی که برایمان پر از تجربه بود. تجربه هایی که گاهی انتخاب خودمان بود و گاهی دست سرنوشت به دوش ما گذاشته بود.
و این یک سال گذشت.
امیدوارم با نگاه به گذشته و ارزیابی مسئولیت ها و عملکرد هایی که داشتیم از خود رضایت داشته باشیم. همچنین عزیزانی که در سفر یک ساله با ما بودند نیز از ما راضی باشند.
با تعمق به گذشته در می یابیم آنچه پشت سر گذاشتیم ثمره کوشش هایی ست که صرف نظر از جنبه مادی، وظایف انسانی بوده که در چرخه حیات بی پاسخ نخواهد ماند.
خصوصآ اگر با عشق به این وظایف پرداخته باشیم نتیجه آن خواه ناخواه در زمان و مکان مناسب به خود ما باز خواهد گشت.
اما به هر حال به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ست.
درک زندگی با نگاه به آینده میسر است و آینده در پیش است.
امیدوارم سال جدید را با عشق و انگیزه والایی شروع کنیم و با نگاه به نظم طبیعت بیشتر متوجه ناظم باشیم.
پس با انسانیت و عشق به یکدیگر آغاز می کنیم سالی نو را و در آستانه سال جدید در می یابیم که:
همیشه جایی هست که مهربانی اش گسترده است
و تو را و مرا در خود جای می دهد
جایی که جای دوری نیست، پشت پنجره هاست
پشت فاصله هاست
جایی که دور نیست
قدمی بردار
از تو تا دنیا راهی نیست
با آرزوی سالی سرشار از تندرستی و آرامش، از بین بردن فاصله ها و گستردگی مهربانی و عشق." مستوفی"

بزرگی کودکیم
" در مدرسه، روز امتحان است و معلم بداخلاق از پسر بچه یی درباره گل ها و گیاهان می پرسد.پسرک نمی تواند به هیچ یک از سوالات درست پاسخ دهد. معلم از روی درماندگی رو به دستیارش کرده، فریاد می زند:" برو یک مشت یونجه بیاور!" دستیار عازم رفتن می شود، که پسرک داد می زند:"و برای من فقط یک فنجان کوچک قهوه، لطفآ!" اشو."کودک نوین" دلم برای کودکیم تنگ شد. کودک که بودم چه بزرگ بودم. در کودکی چه صادق بودم. هر حرفی را می گفتم. هر کاری دلم می خواست می کردم. نگران قضاوت نبودم. پیشداوری هم نبود. در کودکی هر شب چشم به ستارگان داشتم. چشمانم از روشنایی ستارگان شعله می کشید. در کودکی همه گلها برایم زیبا بودند. اما من گل محبوب خود را می بوییدم. چقدر دلم برای کودکیم تنگ شده. برای اسکناسهای نو و متبرک شده. برای بوی عید در دوران کودکیم. برای بوی یاس. در کودکیم دوست داشتم تنها باشم .کسی تنهایم نمی گذاشت. اما حالا... کودک که بودم می توانستم ارادتم را بروز دهم. به دنبال ابراز ارادتم حسادت نبود. انتظار هم نبود. دیگر حرف زدن اعتماد می خواهد. کودک که بودم چه بزرگ بودم. چقدر امروز برای کودکیم گریستم.تمام روز گریستم. حالا قدم به قد کودکیم نمی رسد. دستم را بگیرید ببینید تب دارم.
رد پا
تو سفر زندگی با خیلی ها همسفری. بعضی از خودشون رد پایی می ذارن که پیروزی نهایی رو تو قلب تو رقم می زنن. این پیروزی نه روی زمینه و نه هیچ جای دیگه به جز قلب تو. این سفرهای معنوی هم عجیب سفرهایی هستند. یه روز تو یکی رو می بری سفر .یه روز یکی تو رو می بره سفر.وقتی هم رفتی سفر و نبود با رد پایی که از خودش گذاشته همه جا همراهته.
این سفرهای معنوی هم عجیب سفرهایی هستند . عجب سفری رفتم من. مدتها بود چنین سیاحتی نکرده بودم.
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
بعد از چند روز به خونه برگشتم.کلید رو چرخوندم در باز شد .وارد خونه که شدم سرمست شدم از بوی عودی که شب قبل از سفر تو خونه سوزونده بودم. فضای خونه سرشار از بوی عود بود. نگاهم چرخید روی شمع های سوخته که دور تا دور شومینه و روی میز به جا مونده بود .فقط اشک ها باقی بود. شمع ها سبز، پرده سبز و کاناپه سبز .
عجب هماهنگی زیبایی، دو تا شاخه بلند گلهای بامبو. رنگ اونها هم سبز بود. تا حالا به این همه هماهنگی توجه نکرده بودم. شاید واسه نا هماهنگی درونم بود که تا حالا این همه زیبایی رو حس نکرده بودم. بوی عود همچنان فضا رو پر کرده بود و من به یاد سفر خیره به سکوت و آرامش فضای خونه بودم. روی کاناپه لم دادم .
شب قبل از سفر من تنها بودم آرامش بود ولی سکوت نبود. شاید بیش از چندین بار تکرار بود و تکرار .
تکرار شعری که بهش گیر داده بودم و گوش می کردم. مثل راه گم کرده ای که نشان از بی نشان پیدا کرده به طرف لب تاپ پریدم. روشنش کردم.فضای سکوت در هم شکسته شد.من تنها بودم، اما دیگر سکوت نبود.صدای خواننده سکوتم را شکست:
نکند موسم سفر باشد
ساربان خفته ،بی خبر باشد
بوی باران تازه می آید
نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد
نکند گوش خلق کر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دست ،از پا درازتر باشد

